رهگذر با چوب دستی در دو دست
توشه ای از بهر فرداهای سخت
بی هدف بی مقصد اما غرق وهم
مانده در ذهنش غم توفان قبل
آرام و آرام راه پیمود تا به شهری او رسید
شهر تصویر خیالش در حقیقت بود
برایش جای امن ماندن و عاشق شدن بود
هر روز با صدایی مهربان همچون نسیم از خواب بر می خواست
هر شب با نگاهی مهربان تا رختخوابش بدرقه می شد
تا که آ خر رهگذر دلبست بر آن آب و خاک
رخت دلتنگی ز تن بر کند و او شد ماندگار
....
ولی تقدیر او ماندن نبود
تا ابد از عشق خواندن هم نبود
تقدیر او تنهایی و راهی دراز
پس کوله بارش را به دوشش بست باز
رفت از راهی که آمد بیش از این
قلب او از عشق شد تنها ترین
داستانش
قصه ی یک مشت خاکستر به دست باد بود
در فال قهوه جای قهوه از برایش آب بود!!!
08. 24. 2009
Atlanta, GA
که شاید خواب تو باشد
شبی مهمان چشمانم


