Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 1 آذر ماه سال 1387

من نمی دونم این چه رسمیه که میاین توی وبلاگ آدم و به جای نظر لینک می دید٬ برای همین من هم لینک دونی رو از وبلاگم حذف می کنم هم قسمت نظر خواهی رو زیر نظر می گیرم تا اگر کسی خواست لینک بده و بگیره قبل از انتشار نظرش تو وبلاگ نظرش رو پاک کنم.

جمعه 1 آذر ماه سال 1387

رمز آلود می گویم٬ تا آلوده ی نگاه ساده گذر نشوم.


این روزها زندگی زیباست به زیبایی بالا و پایین شدن پتو توسط نفسهای پدرم وقتی که خواب است و زمان چوبه ی داریست برای قصاص افسوس ها و مادریست مهربان برای آینده ای درخشان.

این روزها برایم مهم نیست از کجا آمده ام و چه می کردم. امروز٬ برایم لحظه ایست به پویایی گردش سبزینه در دل تک تک برگهای گل گلدان پشت پنجره ام٬ گلی که نامش را هم نام تو گذاشتم و اورا به دور قلبی فلزی پیچیدم که یادم باشد نوجوانی ام چگونه گذشت... نوجوانی ای که نبضش در دست من خشکید و آهی نکشید.

این روزها٬ دیروز مرده ایست بدون مومیایی که ذرات بدنش خاک را بوسه می دهد و فردا فرشته ایست که برای بردن من به افلاک می آید...


فقط بگذار نوجوانی ام را خاک کنم...


این روزها احساس می کنم خدا کنارم نشسته است و وقتی موقع غذا٬ صورتم را کثیف می کنم با دستمالی ابریشمی دور دهانم را پاک می کندتا تو به من افتخار کنی! و تو خدا را پریچهری می دانی که خاطره ها را می دزدد!

این روزها احساس میکنم سنگی هستم به بزرگی قلب تو٬ بر نوک بی رحم سوزنی که مرا در بی نفس آباد قله کوهی حبس کرده است٬ منتظرم بادی بوزد تا پایکوبان به سوی تو بیایم.

امروز٬ یک سال و دو ماه است که از شادی سر از تخم در آوردن گنجشکان بی خبرم... می ترسم گنجشکی شکار موتورهای هواپیمایی شده باشد که می رفت به سوی بهشت.

امروز قد من یک متر و شصت و هفت سانت است و دیروز افسوس می خوردم که چرا وقتی به دنیا آمدم دو متر و ده سانت نبودم!!! ولی الان می دانم که فقط چهل و سه سانت با دو مترو ده سانت فاصله دارم٬ پس نگران نیستم...

امروز نوجوانی ام را خاک می کنم تا فردا همپای تو٬ در کوچه "قایم باشک" بازی کنم...



س.ش.

ترکیه. وان

۲۱/۱۱/۲۰۰۸

دیروز گور افسوس ها٬ امروز پلی برای رسیدن به آینده ای درخشان٬ فردا هدیه ای از خدا که نا امید نشوم.

چهارشنبه 15 آبان ماه سال 1387

"می نویسم که بگذرد..."

می نویسم که بگذرم...


می نویسم تا کلمات از من بگریزند...

می نویسم تا از خودم نگریزم...

***

می نویسم، با قلم می گریم...

می نویسم، تا قلم می گرید...


می نویسم بر قضا می نالم...

می نویسم از قفس بیزارم...


می نویسم تا نمیرد فریاد...

می نویسم تا بمانم در یاد...


می نویسم در دل این آوار...

می نویسم می روم من چون باد...


می نویسم آشیانم خالی است...

می نویسم این سفر پوشالیست...


می نویسم من گذشتم از وطن...

می نویسم سهم من شد درد و غم...


می نویسم، می نویسم از خدا...

می نویسم چون از او گشتم جدا...


می نویسم چون که اشکم را ندید...

می نویسم روح من شد نا پدید...


می نویسم عشق من، من را ندید...

می نویسم جای من زهر هلاهل را چشید...


می نویسم تا ز غم گردم تهی...

می نویسم تا که غمهایم تویی...


می نویسم عشق یعنی بندگی...

می نویسم تا خدای من تویی...


می نویسم می نویسم قصه ها...

می نویسم از غم و از غصه ها...


می نویسم از خودم از مادرم...

می نویسم از پدر، تاج سرم...


می نویسم اشک غم بارید باز...

می نویسم خواهرم غم دید باز...


می نویسم از برادرهای خود...

می نویسم از دو عشقم از دو بت...


می نویسم چون دلم می خواهد!...

می نویسم تا سحر بیدارم...


می نویسم تا که این هم بگذرد...

می نویسم تا که من هم بگذرم...



این شعر رو از وبلاگ http://randomdays.blogfa.com الهام گرفتم.

بالای وبلاگ نوشته بود "می نویسم که بگذرد". نمی دونم چرا ولی همین جمله ی کوتاه روی من تاثیر گذاشت٬ انگار از درون خودم بود.

در ضمن بهتون پیشنهاد می کنم به وبلاگی که بالا معرفی کردم حتما سر بزنید.

در این دنیا تک و تنها شدم من / گیاهی در دل صحرا شدم من...

س.ش.

ترکیه٬ وان.

۵/۱۱/۲۰۰۸

شنبه 11 آبان ماه سال 1387

آب٬ 

می لغزد روان٬ 

ره می سپارد٬ 

می رود٬ 

تا به دردیایی رسد. 

 

سنگ٬ 

دشنام زمان،

سخت است و بی جان،

کوله باری از ستم،

 

می نشیند بر سر راهش.

 

****

 

در نگاهی، زندگی سخت است

چون عبور رود از یک تخته سنگ؛

 

در نگاهی با شکوه

چون صدای شادی هر قطره آب،

بعد از گذر از تخته سنگ.

 

اما اگر ذرات آب،

لحظه ای باشد ز یکدیگر سوا...

حال می ماند هوا...

یک تخته سنگ...

بستر خالی رود...

و دو چشم مانده بر راه و غم دریای دور...

 

 

این است شرط پیروزی، آب از سنگ می گذرد تا وقتی که ذرات آن با هم باشند. پس سعی به جدایی ذرات آب نکن وقتی میلی به جدایی ندارند...! 

س.ش. 

ترکیه. وان 

30/10/2008

باید تو رو پیدا کنم / شاید٬ هنوز هم دیر نیست / تو ساده دل کندی٬ ولی / تقدیر بی تقصیر نیست

شنبه 4 آبان ماه سال 1387

ساختن سخت بود و ویرانی سخت تر از ساختن٬ ولی این نیز بگذرد.

 

این بار به خودم اجازه ندادم برای غم شعر بگویم٬ گرچه وجودم را زیر و رو کرد. 

شاید بپرسی چرا...  ؟! 

پس گوش کن تا برایت بگویم...از : 

تاریخ و باد٬  

چه کسی باور می کرد 

که ما به باد صبح به خیر بگوییم 

و باقی عمر را در پاییز چای بنوشیم٬ 

 

امروز دستهای تو آنقدر سرد است  

که زمستان را سراسیمه می کند 

و چشمهای تو آنقدر تاریک

که آمدن آفتاب را به تاخیر می اندازد... 

  

 

نام شاعر رو نمی دونم ولی بهش تبریک می گم برای احساس پاکش ولی کاش می دانست: 

پیش این سنگ دلان فرق دل وسنگ یکی است    قیل وقال قزن ومرغ شباهنگ یکی است 

 

 

س.ش. 

ترکیه.وان 

25/10/2008

چهارشنبه 17 مهر ماه سال 1387

مستی اشعار تویی 

 شاعر دیوانه منم 

 

گر تو نباشی٬ مه من 

تیره شب و روز منم 

 

مصدر ایجاد تویی 

عاشق دل خسته منم 

 

بوی تو عیسی نفسی 

مرده صد ساله منم 

 

گر بدمی بر دل من

زنده کنی مرده تنم 

 

گر ندمی وای دلم

مرده تر از مرده منم 

 

تا که خدای من تویی 

عابد و فرزانه منم 

 

گر تو کنی به من نظر 

بت شکن کعبه منم 

 

ای که تویی درخت گل 

مست جمال تو منم 

 

شد دل من خاک رهت 

بر قدمت منتظرم  

 

 

این شعر رو هم دو سال پیش گفتم٬ ولی کامل فراوش کرده بودمش. بالاخره پدرم یک روز دوباره این شعر رو خوند و خاطرهای زیادی از بهترین دوستم٬ از ایران٬ از مدرسه٬ از معلم ادبیاتم که متاسفانه نام ایشون رو فراموش کردم٬ از رافع و هزاران خاطره ی دیگه تو ذهنم زنده شد...

 در ضمن این شعر از دفتر شعری بود که من توی ایران جا گذاشتم٬ هر وقت دوباره برگردم ایران تاریخ دقیق سرودن شعر رو می نویسم و بقیه دفترم رو به وبلاگ اضافه می کنم.

گوهردشت٬ ایران 

۲۰۰۶ 

س.ش.

دوشنبه 15 مهر ماه سال 1387

یک سال است

که پنجره های اتاقم

همه سنگی شده است.

از پس شیشه؛

نگه، بر رو سیاهی خیابان

همه سمی شده است.

چون انتظاری نیست

                     از خیابان

                             از پنجره ها

که شما را

باز به چشمان ترم بسارد

***

اما،

من و دل می مانیم

تا سحر

      چشم بر راه شما

ولی اینبار

         امیدم به تمنا شده است

دیدار شما

از پس پنجره ی  وب کم یاهوی شما.

 

 

نظامی برای وصف لحظه های پر شور آشنایی لیلی و مجنون از وصف باغ پر گل استفاده کرد و حالا نوبت ماست که به مقتضی زمان خود برای وصف لحظه ی پر شور تماسی دوباره بعد از یک سال دوری٬ از توصیف سرور Yahoo! یا Skype استفاده کنیم!

فریدون٬ از ازدیاد اتومبیل گلایه می کرد و ما٬ از ازدیاد ویروس های کامپیوتری! باشد که ما از Chat دم بزنیم و فرزندان ما از اولین دیدارشان در ماه!

هرگز و هرگز کم شدن زیبایی مکان دیدار به زیبایی احساس دیدار صدمه ای نخواهد زد، آری عشق زیباست به زیبایی: "دیدار شما / از پس پنجره ی وب کم یاهوی شما."!!!

1/10/2008

ترکیه، وان

س.ش